|
گاهی فکر می کنم هیچ کاری ازن بر نمیاد. امروز رئیسم می گفت اگر مشکلی زیر ۵ سال طول بکشه، مسئله است نه مشکل. اما نمی دونم مسئله ای که ۴ سال طول بکشه و تمام جوانب زندگیت رو تحت تأثیر قرار بده چی خوانده می شه. تمام تلاشم رو می کنم که امیدوار باشم و این مسئله رو حل کنم اما نمی دونم چقدر توانایی دارم. خدا به من و عزیزترین کمک کنه.
دوباره موندم چی کار کنم. چرا وقتی یک آدم فکر می کنه که باید تو ۳۰ سالگی درس بخونه ناگهان نا امید می شه؟ چرا نمی تونند باور کنند که می تونند این کار رو بکنند؟ من چه جوری باید به این آدم ها بفهمونم که می تونند این کار رو بکنند و هیچ اتفاق بدی هم نمی افته؟
همه چیز به هم ریخته. دیگر نمی کشم که برای بابا هم کار کنم. از صبح ساعت ۶ که بیدار می شم و میرم خارج از شهر برای کار تا ساعت ۵ که بر میگردم هیچی ازم نمی مونه. تازه ۶:۳۰ عصر می رسم خونه و باید برم کلاس که تا ۸ ادامه داره. بعدش باید بیام کارای بابا رو انجام بدم. قبول دارم که بهم حقوق می دهند اما دیگه اون حقوق رو نمی خوام. الان یک ماهه دارم می رم کلاس اما نرسیدم لای کتابام رو باز کنم. همیشه وقتی می رسم خونه یک عالمه فاکتور روی میزمه بدون توجه به خستگیه من. من به این حقوق احتیاج دارم اما واقعا خسته ام. کار بابا اینا واقعا اعصاب خورد کنه. خوشحال بودم که جمعه کارای بابا رو تموم کردم و آزادم که درس بخونم اما امشب نصف کارا رو برگردونه و نگاه هم نمی کنه که من فردا کلاس دارم و هیچی بلد نیستم. باید چی کار کنم؟
امروز براي عزيزترين يك روز حياتيه. يك اتفاق مهم داره مي افته كه نياز به دعا كردن داره. نمي دونم اگه دعا كنم كع دارم اينكارو مي كنم، چه نتيجه اي مي ده. آخه هميشه دعاهاي آدم جواب نمي ده. اما من امروز يك جواب لازم دارم. بياين دست جمعي دعا كنيم. من و عزيزترين واقعا به دلگرمي احتياج داريم. ديشب كه دراز كشيده بودم، داشتم فكر مي كردم كه قوي بودن چقدر سخته و من و عزيزترين قوي نيستيم. اما ما با هم خيلي از مشكلات را پشت سر گذاشتيم و به خاطر مشكلات همديگر رو ترك نكرديم. نمي دونم اين قوي بودنه يا نه حتي نمي دونم آدم هاي قوي خسته مي شوند يا نه، فقط اينو مي دونم كه بايد قوي باشيم و به اين كه خسته ايم فكر نكنيم. چقدر به يك مكان مقدس براي دعا كردن احتياج دارم. شايد اونجا خدا به من نزديك تر از اينجا باشه . مي دونم صدامو مي شنوه اما احتياج دارم به دعاي من گوش كنه و به من جواب بده. من و عزيزترين به دست گرم و نوازش پدرانه اش احتياج داريم.
امروز رفتیم برای خونه گلدون خریدیم. گل های قشنگی هستند که خیلی هم مهربونند. ۳ تا گلدون با چند شاخه بامبو. من هم برای اتاق کارم توی شرکت یک گلدون داوودی خریدم. خیلی پر نیست اما قشنگه. از الان فکر می کنم باید مثل بچه ام ازش نگهداری کنم. اون احتیاج داره که هر روز من باهاش حرف بزنم و نوازشش کنم. فقط دلم می سوزه چون ۲ ماه بیشتر مهمون من نیست. آخه اون گل پاییزیه. مثل خودم مال همین فصله.
امشب غم بزرگی توی دلمه. نمی دونم از کجا اومده. فقط می دونم که خیلی سنگینه. این چند روز به شادی گذشت. مهمون داشتیم و عروس و داماد تازه قدم می گذاشتند توی خونه ما. اما بعد از همه این شادی ها یک غم بزرگ نشسته تو دلم. آهنگ "تنها با گل ها"ی هایده هم داره پس زمینه این غم رو پر و پر رنگ می کنه. امروز دلم می خواست به اندازه شازده کوچولو می تونستم غروب خورشید رو نگاه کنم. یک غروب کبود و زیبا. اما سیاره من بزرگتر از یک صندلی بود. من غمگینم.
غم عجیبی توی دلمه. نمی دونم از کجا سرچشمه می گیره و به کجا می ره.
تصمیم گرفته بودم دیگه این حرف رو به زبون نیارم اما دیشب از ته دلم دوباره گفتمش: "از اصفهانی ها متنفرم". از وقتی اومدیم این شهر برای زندگی دیوانه دارم می شم. هر روز یک بساط تازه داریم. هر روز سر کار خانم های جا افتاده که بچه هاشون هم سن ما هستند برای دختر های جوان می زنند. هر کی ندونه فکر می کنه ما جای اون ها رو تنگ کردیم. از همه جالب تر اینکه فکر می کنند از تو شکم مادرشون با مدرک لیسانس و چند سال سابقه کار به دنیا اومدند.
وای خیلی سرم شلوغ شده. جدیدا نمی دونم چرا این شکلی می شه. دوباره کل اتاقم منفجر شده. نصفش رو جمع و جور کردم اما برای بقیه اش فکر کنم به نیروی کمکی نیاز باشه. تمام فاکتورهای بابا رو دارم می فرستم. کلا شبیه فاکتور و تنخواه و ... شدم. توی اون یکی شرکت هم که مدام پای کامپیوتر هستم. یک چیزی شبیه جنازه ام الان. اما بازم خدا رو شکر. راستی نزدیک بود فک همکارم رو بیارم پایین. مرتیکه ... فکر کرده کیه؟ از وقتی مدیر پروژه شده فکر کرده چه خبره. امروز همچین دستور داد که گفتم الان یک چیزی می گم اما مجبور شدم خودم کنترل کنم. به جاش فردا حسابی حالش رو می گیرم. شایدم مستقیم با رئیسم حرف زدم. به طور کلی و جزئی من از آدم های بی جنبه خوشم نمیاد. حتی شما دوست عزیز!!! دلم خوابش میاد اما یک دنیا فاکتور هنوز دارم. کمکککککککککککککک
مدت ها بود نرسیده بودم چیزی بنویسم. حتی نمی تونستم سرم رو بخارونم. هنوزم که هنوزه کمبود خواب دارم. عروسی خواهرم بود. رفته بودیم سنندج آخه شوهرش کرد از آب در اومد. خیلی قشنگ بود. کلی هم خوش گذشت. هنوز پاهام درد می کنه با اینکه یک هفته از مراسم می گذره. یک ساعت آخر عروسی کفش هامو در آورده بودم. همه چیز خیلی خوب بود جز اینکه نزدیک بود اشک من رو در بیارند. همه کارا طبق معمول افتاده بود رو دوش من. نیست خیلی شهر رو بلد بودم، خواهر شوهر خواهرم من رو گذاشت و رفت دنبال کاراش. علی موند و حوضش. من موندم و چند جای شهر که باید می رفتم و بلد هم نبودم. تازه ساعت ۴ عقد بود و من هم باید سفرش رو می چیدم. ساعت چنده؟ ۱:۳۰ بعد از ظهر. می خواستم جیغ بکشم. خلاصه هر جوری بود جاهایی که باید می رفتم رو پیدا کردم. ساعت ۳:۳۰ رسیدم تالار که سفره بچینم. گل فروشی که اومده بود کارا رو بکنه قشنگ گند زد به اعصاب من و گل های سفره عقد. خلاصه که مهمون ها اومدند و عروس و داماد هم رسیدند، من هنوز داشتم سفره می چیدم. هنوز هم نه آرایش کرده بودم و نه لباس پوشیده بودم. با مانتو و شلوار لی داشتم می دویدم. من که سر عقد نبودم. کلی نیرو هم جمع شده بود که به من در حاضر شدن کمک کنه (۲ نفر بیشتر نبودند). خلاصه که من به شام رسیدم حداقل. اما خیلی خوش گذشت. نامردیش اینجا بود که تو شهر غریب، همه چیز به عهده من بود. حتی یک بزرگ تر نبود که دلگرمی من باشه. همه داشتند حاضر می شدند که بیان عروسی. ولی خیلی خوب بود. از وقتی هم که اومدم دارم کار می کنم. چقدر خوبه آدم تو خونه خودش باشه.
|
درباره من
اینجا هر روز فنجان قهوه تلخی را سر می کشم که نامش زندگیست. هر روز فنجانم را برمیگردانم تا مگر تصویری شیرین در انتهای تلخی آن بیابم.
آرشیو نوشته هاآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 وبلاگ دوستان
بهمنش |